X
تبلیغات
رایتل
.:: تبلیغات شما در این قسمت ::.

وب نوشتی برای همه،حتی تو


 

 

شعر زیبایی از فریدون مشیری

  • ساعت: 20:34

سلام دوستان عزیز

چند روز پیش یکی از دوستان دانشگاهی ام در یکی از نظرات ارزشمندی که برام گذاشته بود چند بیتی از این شعر بسیار زیبا رو برام نوشته بود.شعر بسیار زیبایی بود. اما نمیدونستم که این شعر برای کدوم یکی از شاعران با ارزش کشورمون هست؟به خاطر همین بیتی از این شعر رو در گوگل جستوجو کردم و متن کاملش رو پیدا کردم.برای شاعر گران قدر: فریدون مشیری بود.

من این شعر رو خیلی دوست دارم برای همین تصمیم گرفتم این شعر بسیار زیبا رو روی وبلاگم قرار بدم تا شما دوستان گرامی هم ازش لذت ببرید. این شعر فوق العاده زیبا رو در ادامه مطلب بخونید

اخرین جرعه این جام  

سلام دوستان عزیز

چند روز پیش یکی از دوستان دانشگاهی ام در یکی از نظرات ارزشمندی که برام گذاشته بود چند بیتی از این شعر بسیار زیبا رو برام نوشته بود.شعر بسیار زیبایی بود. اما نمیدونستم که این شعر برای کدوم یکی از شاعران با ارزش کشورمون هست؟به خاطر همین بیتی از این شعر رو در گوگل جستوجو کردم و متن کاملش رو پیدا کردم.برای شاعر گران قدر: فریدون مشیری بود.

من این شعر رو خیلی دوست دارم برای همین تصمیم گرفتم این شعر بسیار زیبا رو روی وبلاگم قرار بدم تا شما دوستان گرامی هم ازش لذت ببرید. این شعر فوق العاده زیبا رو در ادامه مطلب بخونید

اخرین جرعه این جام  

همه می پرسند: 

چیست در زمزمه ی مبهم آب؟ 

چیست در همهمه ی دلکش برگ؟ 

چیست در بازی آن ابر سپید، 

روی این آبی آرام بلند، 

که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال؟ 

 

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟ 

چیست در کوشش بی حاصل موج؟ 

چیست در خنده ی جام؟ 

که تو چندین ساعت، 

مات و مبهوت به آن می نگری؟ 

 نه به ابر، 

نه به آب،  

نه به برگ، 

نه به این آبی آرام بلند، 

نه به این خلوت خاموش کبوترها، 

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام، 

من به این جمله نمی اندیشم. 

 

من،مناجات درختان را ، هنگام سحر، 

رقص عطر گل یخ را با باد، 

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه، 

صحبت چلچله ها را با صبح، 

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار ، 

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل، 

همه را می شنوم،  می بینم.

من به این جمله نمی اندیشم. 

 

به تو می اندیشم 

ای سراپا همه خوبی، 

تک و تنها به تو می اندیشم. 

همه وقت 

همه جا 

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم. 

تو بدان این را، تنها تو بدان! 

 

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب 

من فدای تو،به جای همه گل ها تو بخند. 

اینک این من که به پای تو درافتادم باز  

ریسمانی کن از آن موی دراز، 

تو بگیر، 

تو ببند! 

 

تو بخواه 

پاسخ چلچله ها را،تو بگو! 

قصه ی ابر هوا را، تو بخوان! 

تو بمان با من، تنها توبمان 

 

در دل ساغر هستی تو بجوش، 

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست، 

 آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!

  • نوشته : پروین
  • تاریخ:پنج‌شنبه 1 مهر‌ماه سال 1389
  • نظرات (42)